برچسب: نویسنده: حمید زمانی تاريخ: يکشنبه 29 اسفند 1395 ساعت: 21:06
برچسب: نویسنده: حمید زمانی تاريخ: يکشنبه 29 اسفند 1395 ساعت: 21:06
برچسب: نویسنده: حمید زمانی تاريخ: جمعه 27 اسفند 1395 ساعت: 14:03
برچسب: نویسنده: حمید زمانی تاريخ: جمعه 27 اسفند 1395 ساعت: 14:03
برچسب: نویسنده: حمید زمانی تاريخ: پنجشنبه 26 اسفند 1395 ساعت: 0:21
می دونی ، چیزی که در حین خوندن جز از کل منو دیوونه می کنه اینه که چرا مردم انقدر از هم متنفرن؟ و چرا من انقدر بقیه رو دوست دارم؟
منظورم اینه که من می دونم مردم جوگیر میشن ، می دونم تقلید می کنن ، فکر نمی کنن و همه ی اینا.ولی راستش اینا اکثر اوقات تو منم هست. نمی تونم به خاطر چیزی که تو خودمم هست از بقیه متنفر بشم.
برچسب: نویسنده: حمید زمانی تاريخ: پنجشنبه 26 اسفند 1395 ساعت: 0:21
برچسب: نویسنده: حمید زمانی تاريخ: پنجشنبه 26 اسفند 1395 ساعت: 0:21
برچسب: نویسنده: حمید زمانی تاريخ: دوشنبه 23 اسفند 1395 ساعت: 1:15
به نظرم دلم برای همه ی این پنجشنبه جمعه هایی که بعد از ظهر میشینم با صبا فیلم می بینم ، در حالی که پرده ی اتاقم کاملا کشیده شده ، مامان بابا خواب ـَن و همه چیز در آروم ترین وضعیت خودشه ، تنگ میشه.
برچسب: نویسنده: حمید زمانی تاريخ: دوشنبه 23 اسفند 1395 ساعت: 1:15
… بعدش فک کردم خب چرا نتونم یه خوددرگیر شاد باشم؟
برچسب: نویسنده: حمید زمانی تاريخ: دوشنبه 23 اسفند 1395 ساعت: 1:15
برچسب: نویسنده: حمید زمانی تاريخ: دوشنبه 23 اسفند 1395 ساعت: 1:15
برچسب: نویسنده: حمید زمانی تاريخ: دوشنبه 23 اسفند 1395 ساعت: 1:15
اگه منو از اول مهر به بعد می خوندید , احتمالا اینو بیشتر می فهمین :
شاید باورتون نشه ولی من امروز متوجه شدم دینیمو دوس دارم , با تمام حرص هایی که خوردم براش , با تموم اون عذابایی که سرش تحمل کردم و ... تمام رنج و غمش که برای من زیادی بود جدا
من جدا دوسش دارم و جدا یه بخش مهم از سومه و این خیلی احساس عجیب و قشنگیه.
پ.ن : البته هنوزم با تک تک جملاتش مخالفم ولی امیدوارم درک کنین چی می گم.
برچسب: نویسنده: حمید زمانی تاريخ: دوشنبه 23 اسفند 1395 ساعت: 1:15
خدایا , من دارم تمام تلاشمو می کنم که خوددار و خوش برخورد و به همه لبخند زن و مردم دار باشم.تو عم یه لطفی کن و تمام اینایی که تمام تماسای غیرضروری و مزخرفشونو تو اتوبوس میزارن , از بین ببر.و بدون که این فقط خواسته ی من نیست.
برچسب: نویسنده: حمید زمانی تاريخ: دوشنبه 23 اسفند 1395 ساعت: 1:15
برچسب: نویسنده: حمید زمانی تاريخ: دوشنبه 23 اسفند 1395 ساعت: 1:15
اوه خدایا , من از بعد از ظهر تا الان به شصت نفر خبر رسانی کردم که زیستمو صد زدم , این واقعه باید در تاریخ بشریت ثبت بشه ولی هیچکس عظمتشو نفهمید.
چرا برای همه انقدر عادیه ؟؟ من حتی تو وایلدست دریمزمم نمی تونستم چنین کاری کنم.
بله , دارین درست حدس می زنین ؛ باید به من افتخار کنین و نوید فرداهای روشن و دانشمندی چیزی شدن بدین.
برچسب: نویسنده: حمید زمانی تاريخ: دوشنبه 23 اسفند 1395 ساعت: 1:15
برچسب: نویسنده: حمید زمانی تاريخ: دوشنبه 23 اسفند 1395 ساعت: 1:15
برچسب: نویسنده: حمید زمانی تاريخ: يکشنبه 8 اسفند 1395 ساعت: 21:34
برچسب: نویسنده: حمید زمانی تاريخ: يکشنبه 8 اسفند 1395 ساعت: 21:34
بله اینجا مشهده , بله اینجا برف میاد و بله من فردا تعطیلم و قلبم طاقت این همه خوشی رو نداره.
می ترسم بمیرم.
برچسب: نویسنده: حمید زمانی تاريخ: يکشنبه 8 اسفند 1395 ساعت: 21:34
برچسب: نویسنده: حمید زمانی تاريخ: يکشنبه 8 اسفند 1395 ساعت: 21:34
مهرسا هر روز ورژن جدیدی از لوس بازی کشف می کنه ؛ مثلا دیروز اومده به من میگه :"بلا جووون !! ببییییین " و جعبه ای که پاره کرده میگیره جلوی چشمام.
(لازم به ذکره که از سارا در مواقع دیگه استفاده می کنه ؛ به در میگه سارا ، به دیوار میگه سارا ، به دستشویی میگه سارا ... نمی دونم این هوش کمش از کجا منشا می گیره)
برچسب: نویسنده: حمید زمانی تاريخ: يکشنبه 8 اسفند 1395 ساعت: 21:34
برچسب: نویسنده: حمید زمانی تاريخ: يکشنبه 8 اسفند 1395 ساعت: 21:34
بعضی از آدما وقتی ناراحتن , شاهکار می نویسن.
بعضی از آدماعم تقریبا لال میشن.و البته این به خاطر خویشتنداریشون نیست.
من دوست داشتم دوستام از دسته ی دوم باشن و خودم از دسته ی اول.ولی کاملا برعکس شد .
پ.ن:کامنتا رو شب جواب میدم.
برچسب: نویسنده: حمید زمانی تاريخ: يکشنبه 8 اسفند 1395 ساعت: 21:34
انقدر همه به نظراتم راجب نامگذاری بچه ها بی توجهی می کنن که حاضرم بزرگ شدم تمام زندگیمو وقف کنم و شیش هفت تا بچه بیارم و اسمشونو بزارم : نگار , ویولت , اما , النا و یه چند تا چیز دیگه که یادم نمیاد
برچسب: نویسنده: حمید زمانی تاريخ: يکشنبه 8 اسفند 1395 ساعت: 21:34
این که مامان وقتی میریم رستوران ، همیشه آخرش غذاها رو جمع و جور می کنه که گارسونا راحت تر باشن ، این که صبا واسه هر قطره آبی که هدر میره ، کلی حرص می خوره ، این که فرزانه وقتی خودکارای مهتا زمین می ریزه ، برشون می داره.
اینا برای من قشنگ و قابل احترامن.هر چند که کوچک و نادیدنی باشن.
برچسب: نویسنده: حمید زمانی تاريخ: يکشنبه 8 اسفند 1395 ساعت: 21:34
برچسب: نویسنده: حمید زمانی تاريخ: يکشنبه 8 اسفند 1395 ساعت: 21:34